تبلیغات
دانشنامه سردفتران - از وبلاگ نسیم صبح - قیمت منطقه بندی (وبا کسب اجازه از همکار گرامی سرکار خانم دلشاد)
چندین روز طول کشیده تا با آمد و رفت مکرر خریدار و فروشنده، این معامله به سرانجام قرار است برسد و بالاخره طرفین برای امروز قرار نهایی امضای سند رسمی انتقال آپارتمان مورد معامله را گذاشته اند. ساعت امضا را آخرین ساعت اداری می گذارم که از اهرم آخر وقت نیز استفاده کنم و معامله ای که هر بار با لجبازی یکی از طرفین بیهوده امضای نهایی اش به تعویق افتاده، زودتر به سرانجام برسد. دلایل امتناع هریک از طرفین هربار انقدر کوچک و بی ثبات بوده که حس می کنم پیشینه ی ذهنی خاصی بین طرفین وجود دارد که قصد تلافی در این مقطع زمانی را دارند. به هر روی هرچه هست آن سوی میز است و ربطی به من ندارد و بنا به سیاست کلی ام از هرگونه ورود و یا حتی نیم نگاهی که حاکی از اطلاع من از اوضاعی که در حال گذر بین آنان است امتناع می کنم تا طرفین به نظر نهایی برسند که ظاهرن آن روز امروز است. یکساعت مانده به آخر وقت که ابتدا خریدار و دقایقی بعد فروشنده وارد دفتر می شوند. هر یک با چند نفر همراه آمده اند و بعد از سلام و احوالپرسی گرمی که می کنند در دلم آرزو می کنم این مودت تا انتهای امضای سند برقرار بماند تا این پرونده نیز از پوشه دان پرونده های معلق به بایگانی منتقل شود.

همه چیز مهیاست و صحبتهای طرفین هم حاکی از آرامش اوضاع است. اصل کارت ملی طرفین را نگاهی دوباره می اندازم و به فروشنده رو می کنم و می پرسم حساب و کتابهایتان تصفیه شده است؟ قراری برای قبل امضا ندارید؟ فروشنده بلافاصله می پرسد سند حاضر است؟ اشاره می کنم بله. سریع می گوید خب حسابی باقی نمانده جز مبلغی جزیی. که خریدار همزمان با این جمله ی فروسنده از جا برمی خیزد و یک پاکت می دهد دست فروشنده. دقایقی تامل می کنم تا فروشنده درون پاکت را تورقی می کند و بعد به من رو می کند و می گوید بیایم برای امضا؟ و خریدار زودتر از او برمی خیزد و می گوید فقط قبلش امکان دارد من سند را بخوانم؟ سند را از گیره ی پوشه که سایر اسناد آماده ی امضا که به همدیگر گیره شده اند جدا می کنم و می دهم دستش. می نشیند و دقایقی سرش را تکان می دهد و سند را با دقت می خواند و هر سطری را با انگشتش که زیر سطور می کشد همراهی می کند. به میانه ی سند که می رسد؛ ناگهان متوقف می شود و رو به من می گوید: شما از نسخه ی مبایعه نامه داشتید؟ می گویم نه. مبایعه نامه ربطی به ما ندارد. می گوید مگر از روی مبایعه نامه سند را نمی نویسید؟ سرم را بلند می کنم و می گویم اولن که مبایعه نامه دست نوشته ای عادی است بین طرفین که ارزشی از حیث سندیت نه برای ما دارد نه برای مراجع قانونی و حتی طبق قانون از حیث نقل و انتقال، ارزشی ندارد و اثبات کننده ی انتقال مالکیت نیست. ثانیا همیشه سرشار از غلط است و اشتباه.چه بسا حتی پلاک ثبتی شما یا مشخصات داخل سند مالکیت مغایرت دارد. ملاک ما سند مالکیت است. می گوید خب پس از کجا از مبلغ مورد توافق ما خبر داشتید که داخل سند بنویسید؟ آرام طوری که ارباب رجوع متوجه نشود آب دهانم را قورت می دهم چرا که با شنیدن این جمله بوی تلخی از ذهنیت خریدار را به وضوح می شنوم که می دانم امتداد سوالاتش به جای خوبی نخواهد رسید. چرا که می دانم اصولن بعد از این مقطع سوالات طرفین معامله به سمتی می رود که خودم هم جوابی برای اقناعشان ندارم.

سرم را می اندازم پایین و برگه های داخل پوشه را وزق می زنم و می گویم مبلغی که ما داخل سند می نویسیم مبلغ واقعی نیست. مبلغی است که... حرفم را قطع می کند و می گوید مگر شما حق اینکار را دارید؟ من 350 میلیون تومن پول داده ام بابت این آپارتمان که بیایم محضر سند امضا کنم آن هم سندی که داخل آن نوشته شده بهای مورد معامله سه میلیون و خرده ای؟ می گویم خب حرف شما درست اما توضیح دارم برای شما. من نگفتم که مبلغ معامله ی شما آن مقدار نیست. بلکه در درجه اول استناد ما در سند به این مبلغ است که دارایی به ما اعلام می کند. این مبلغ ... سریع می پرسد چطور به شما این مبلغ را اعلام می کند؟ می گویم طبق مفاد گواهی ای که در جواب درخواست ما ارسال می کند. می گوید چه کسی این گواهی را دریافت کرده و به شما رسانده؟ می گویم : مالک... و  دیگر صدایم بین داد و فریادهای خریدار و جوابهای یک در میان فروشنده گم می شود. خریدار آنقدر بلند نعره می زند و به سمت فروشنده خیز برمی دارد و مالک را متهم به تبانی با دارایی می کند و فروشنده هم برمی خیزد می ایستد که یک لحظه احساس می کنم الان کتک کاری راه بیفتد. همراهان طرفین آنها را به جایشان برمی گردانند و اوضاع را کمی آرام می کنند و فروشنده غیظ آلود رو می کند به من و می گوید: خانم چه ربطی به من دارد؟ کسی آنجا از من مبلغ نپرسید. حتی دارایی مبایعه نامه ی من را هم گرفت و حتی بار اول که بدون آن رفته بودم به عنوان مدرک لازم برای دادن جواب استعلام شما، مرا ملزم به آوردن مبایعه نامه کرد. خب توی مبایعه نامه هم مبالغ رد و بدل شده و قیمت نهایی ملک نوشته شده. چه ربطی به من دارد. رو به خریدار می کنم و می گویم حق با ایشان است. این بخش قضیه ربطی به مالک ندارد. مستند این کار، قانونی است. من بنا به پیش فرض یک الزام قانونی این مبلغ را در سند قید می‌کنیم و این برای شما مشکلی ایجاد نمی کند. چه بسا امکان اضافه کردن مبلغ واقعی در سند نیز وجود دارد. اما ... از جایش بلند می شود و به سمت میز من می آید و می گوید: آهان! الان درست شد. متوجه شدم. پس برای اینکه مالیات 350 میلیون را ندهی مبلغ بیخود توی سند مردم می نویسی؟ و دوباره داد و هوارش را راه می اندازد. توی چشمانش خیره می مانم و هرچه توی ذهنم با خودم گلاویز می شوم که کدامین جواب متقن را به مرد بدهم هیچ نمی یابم. چطور باید بتوانم او را توجیه کنم که این کار درستی است درحالیکه وجدانم گواهی می دهد حق با اوست و درونا قبول دارم این حق طرفین است که در سندی که رسمی است و مستندات آن باید بنا به واقع باشد و حق ورود کذب به آن نیست اما ناچارم غائله را ختم کنم البته دلم گواهی نمی دهد که این کار در توانم باشد. خریدار لحظه به لحظه صدایش را بلندتر می کند و تا به خودم بیایم فروشنده نیز به او پیوسته. آرام می نشینم و فقط نگاهشان می کنم. انگار سکوت و بی جوابی ام دلشان را به رحم می آورد. دوباره طرفین آنها را آرام می کنند و خریدار داد می زند خانم این مبالغ را اصلاح کنید یا امضا بی امضا. برویم یک دفترخانه ی دیگر که کلاه سر مردم نگذارد!  آخ که این حرفش پتکی می شود توی سرم  و حس تهوعی عیمق درونم می پیچد. با خودم دنبال دلیل این می گردم که چرا طبق قانون موظف به تسجیل کذبی می شوم که در پی آن به ناحق مستحق چنین تهمتی هم بشوم. تجربه ی غریبی است. اولین باری است که توان دفاع از کاری که کرده ام را ندارم. محکومم بی محاکمه. کاری را کرده ام که می دانم اشتباه است اما الزام به متابعت از قانون دارم و مجبورم به رعایت آن و می دانم هر توضیحی که حاکی از قانونی بودن کار من دارد و بنا بر آن اعمال این رقم در سند رسمی به عهده ی من گذاشته شده است برای خریدار و فروشنده ی عصبانی بی فایده است. با خودم می گویم بر فرض من بلند شوم و با صلابت بگویم این کار بنده طبق تبصره ی الحاقی ماده 58 نظامنامه مصوب 1317 پیشنهادی ریاست وقت قوه قضاییه بوده و... مگر افاقه ای دارد برای طرفین معامله ای که فقط و فقط درج مبلغ واقعی رد و بدل شده بینشان را مطالبه می کنند و آنها را ذی حق می دانم. چند لحظه بعد به علت یک طرفه بودن بحث ها و سکوت من دوباره خودبخود دفتر آرام می شود. رو به طرفین می گویم:  من تابع قانونم و هرچند می دانم بی فایده است اما قانون مذکور را هم شرح می دهم برایشان و ادامه می دهم که خب حالا شما بگویید من چه کار کنم؟ خریدار می‌گوید این رقم باید خط بخورد و جای آن رقمی که واقعن معامله شده نوشته شود. می‌گویم آن مبلغ اضافه به این محتویات می‌شود نه اینکه این رقم حذف شود. فروشنده می پرسد یعنی همه دفاتر همین رقم را داخل سند می نویسند؟ می گویم بله. همین رقم نیز در تمامی دفترخانه ها در سند قید می شود. قانون برای همه ی ما واحد است. یکی از همراهانشان که به میز من نزدیک تر است احساس خوشمزه گی می کند و می گوید چه حقه باز! سریع سرم را به سمتش می چرخانم و خشمی که نتوانسته بودم تا این لحظه جاری کنم با چشم غره ای عمیق به سمتش روانه می کنم و می گویم چیزی گفتید شما؟ و او سریع می گوید نع. یعنی آره. گفتم ... با ایشون بودم و اشاره می کند به بغل دستی اش. همان لحظه خریدار یک جوری با صلابت از جا برمی خیزد و رو به فروشنده می گوید پس ما اول می رویم تکلیفمان را با این حرف شما روشن کنیم. بعدش برمی گردیم. می گویم یعنی امضای سند؟ حرفم را قطع می کند و می گوید ما که از قانون سر در نمیاوریم. بگذارید این حرفها را به قاضی بگویید که قانون می فهمد. می گویم منظورتان را نمی فهمم رو به من می کند و می گوید چیز مهمی نیست. مگر شما نمی گویید این را قانون گفته؟ خب باشد حرف شما صحیح .بگذارید ما از همان قانون اقدام کنیم. من اگر حکم نگرفتم و این رقم را عوض نکردم مرد نیستم. برای شما هم بد نمی شود. اینطوری قانون را با این حکم قاضی بهتر یاد می گیرید و رو به فروشنده می گوید چیزی نیست. ما یک شکایت از اقدام این خانم و مداخله در توافقات ما می کنیم و از قاضی دستور اجبار این خانم برای اصلاح مبلغ مندرج در این سند را می گیریم و رای صادره هم اگرچه مدتی ما را به زحمت می اندازد اما اقلن برای محضری ها لازم است که کارشان این است و مردم بیچاره را به مخمصه می اندازند آن هم بدبخت هایی که بدون اینکه بفهمند سندهایی که ایشان تهیه می کند چه کذب بزرگی داخلش هست و با هیجان ادامه می دهد خب اگر من این سند را نخوانده بودم و امضا زده بودم که در به در شده بود. حالا هم می رویم ببینیم چه می شود و در حالیکه همه در خروج از دفتر با او همراهی می کنند از فروشنده می پرسد کپی سند را داری؟ آنجا لازم می شود! و فروشنده در حالیکه با سر سوال را جواب می دهد  همینطور که از دفتر خارج می شوند به خریدار می گوید فکر خوبی است. خب بی شک این کار درس عبرتی می شود برای محضری ها که همیشه موقع نوشتن رقم معامله در سند وجدان داشته باشند و برای ندادن مالیات خودشان مبلغ را به هم نزنند.

حیران مانده ام و در بهتی عمیق فرو رفته ام از اینکه اولین باری است که دفاعی برای کاری که کرده ام ندارم. که بنا به متابعت از قانون کاری کرده ام که مستحق اینهمه بی مهری شده ام و همینطور که نظاره گر خروج طرفین از دفتر هستم با خودم درگیرم و انگار یک نفر درونم می گوید ای کاش نام مرا هم جزو شاکیان می نوشتند نه طرف شکایت.

حالا نشسته ام به این می اندیشم که واقعن جای من در این اتفاق کجا بود در حالیکه با حرف شاکی موافقم و چه بسا دلیلها بر تایید خواسته ی برحق آنان دارم...

 پی نوشت:

درچ مبلغ غیر واقعی تحت عنوان ارزش منطقه بندی که عمومن بین یک دهم تا یک بیستم مبلغ واقعی ملک است بنا به مستندی که در متن نوشته ذکر شد، اگرچه که درج کذب صریحی درون سند رسمی است اما مردم قادر به هضم این نیستند که من ید قانونم. اگرچه که موظف بشم به اقدامی چون تسجیل کذب، قادر به نافرمانی از آن نیستم. حالا یکی برای من بگوید من متهمم به چه؟




طبقه بندی: متفرقه،

تاریخ : یکشنبه 22 آبان 1390 | ساعت 21 و 46 دقیقه و 58 ثانیه | نویسنده : گرمستانی | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.